علیاصغر حسینیخواه: در شروع اکثر مصاحبه هایی که با شما شده و در گفته هایتان، عنوان روستای میلک خودنمایی می کند و تعلق خاطر شما به زادگاه تان وصف ناشدنی ست. می خواهم در همین سوال اولم جهت را اندکی تغییر دهم، اینکه آیا ممکن است روزی یوسف علیخانی از میلک داستان هایش عبور کند و بوم دیگری را انتخاب کند؟
یکی از عواملی که باعث می شود بومی نویسی در ادبیات رواج داشته و ارزش و اعتباری حتی بیش از دیگر ژانرهای داستانی داشته باشد، مسئله جاودانگی و زمان شمول و مکان شمول بودن این نوع آثار است. یعنی در هزاره چهارم هم اگر کسی صد سال تنهایی را بخواند، به همین اندازه که ما اکنون لذت می بریم از خواندن داستان لذت می برد. در حالی که این مسئله –جاودانگی، زمان شمولی و جهان شمولی- در مورد آثار دیگر به طور دقیق صادق نیست. می خواستم نظرتان را در این رابطه بدانم.
من نمی دانم از چی حرف می زنید. این جور چیزها را به جان دوتای مان قسم من بلد نیستم جواب بدهم. به من بگویید میلک داستان های شما چند تا آدم دارد. یا بپرسید چرا فلانی از سر سنگ نپرید و آمد و از دروازه وارد شد یا ... این چیزها را بلدم اما نمی دانم هزاره چهارم چه مذاقی خواهند داشت و زمان شمول و مکان شمول یعنی چی. این ها را از آقایان و خانم های منتقد و عشق حرف بپرسید.
نظر شما در رابطه با اختلاف نظری که در مورد پیشینه داستان نویسی در ایران وجود دارد چیست؟ برخی معتقدند داستان نویسی پیش از یک قرن اخیر در ایران وجود داشته است. آیا می توان داستانسرایی ها و قصه پردازی های کهن را در زمره داستان نویسی امروز قلمداد کرد؟
مگر می شود آدم های مرده ایلام قدیم شما را در زمره آدم های مرده ایلام امروز سرشماری کرد؟ این چه حرفی است می زنید. آدم آدم است و قصه قصه. داستان هم داستان است. کلیت ماجرا خیلی هم دشوار نیست که سختش می کنیم. یک آدمی است که قصه گفته و بعد رسیده به داستان. عده ای البته بعدش برای این که دکان شان گرم بماند قصه نویسی را سنگ کرده اند و به سینه خود زده اند و عده ای هم داستان نویسی را کلاه کرده اند و سر من و شما گذاشته اند. فرقی بین شان نیست. فکر هم نمی کنم آقایان و خانم های نویسنده قرون هفده و هجده و نوزده میلادی وقتی نگاهی به ادبیات کهن ما یا به قول شما قصه پردازی های کهن مشرق زمین به طور عام و ایران به طور خاص داشتند هیچ وقت فکر نمی کردند لقمه ای را که می جوند اینطور دردسر ساز شود.
اگر داستان نویس هستید لطفا این بحث ها را جدی نگیرید و بنشینید به معماری داستان تان فکر کنید و قصه را بگویید.
ادبیات داستانی ما جز در مواردی خاص نتوانسته است در دنیا توفیق چندانی بیابد. به نظر شما آیا فقط ترجمه نشدن آثار و عدم انتشار بین المللی کتاب ها، دلایل این عدم توفیق اند یا مسائل دیگری نیز وجود دارد؛ مسائلی همچون عدم داشتن تبلیغات و ضعف و عدم سرمایه گذاری در این حیطه و یا همین طور موقعیت سیاسی...
در آن موارد خاص هم نتوانسته توفیق چندانی به دست بیاورد. چون دست من و شما نبوده که بهترین داستان هایمان دیده بشود. با شما هم شرط می بندم تا قرار سیاست بین الملل بر این نباشد که ایران به دور رسانه ای برسد، هرگز نه شعرمان و نه داستان مان دیده نخواهد شد. اگر هم قرار بر این گرفت که هر ننه مرده ای از ما می شود داستان نویس نوبل گرفته و کنگور گرفته و فلان و بهمان. ما فعلا حتی به اندازه افغانستان قرب و منزلت نداریم در جهان؛ گیرم در خانه خود را «آقا» هم بنامیم.
آینده ادبیات داستانی ایران چه چشم اندازی دارد؟ آیا راهکاری برای این که ادبیات بین المللی داشته باشیم وجود دارد؟
فکر نکنم پیشینیان ما از قبل برنامه ریزی کرده باشند که شعر جهانی بگویند و بهترین متون ادبی را بنویسند و بعد مشغول به کار شده باشند. آن ها کارشان را کرده اند و بعدی ها هم به عرضه خودشان کاری کرده اند. حالا گیرم آن ها عرضه شان بیشتر و ریزه خوارهایشان کم عرضه. که حرجی بر آن ها نیست.
ما هم کار خودمان را می کنیم. ادبیات بین المللی یعنی چی؟ متاسفانه چند عاقل! سنگی را به چاه می اندازند و من و شما را علاف بیرون آوردنش می کنند. آقا چند سال است این مزخرف بزرگ (جهانی شدن ادبیات ایران) را می شنویم؟ بهتر نبود در این همه سال به جای کلی گویی بنشینیم و کار کنیم؟
تردید نداشته باشید الان که من و شما داریم وقت تلف می کنیم بهترین داستان ایران و بهترین شعر این خاک را کسی دارد می گوید که اصلا نام و نشانی ندارد و در پرت افتاده ترین جای این کشور هم زندگی می کند. کاش همه ما می توانستیم مثل او به کار خودمان برسیم. کاش!
در جشنواره داستان راوی، ما گفتمانی را مطرح کرده ایم با عنوان «بازشناسی اهمیت قصه در داستان» ابتدا بفرمایید دیدگاه شما در این رابطه چیست و بعد لطفاً بفرمایید قصه در کجای داستان تعبیه می شود، در طرح، در تصویر، در ماجرا یا در زبان و یا در کلیت داستان و به نوعی در روح و بطن داستان؟
وقتی دوست عزیزی، مساله ای را مطرح کرده بود که برایم دلنشین بود. بحثش این بود که داستان از دو چیز تشکیل می شود: زبان و قصه.
اوایل که این را خواندم کمی مکث کردم. دیدم بد نمی گوید. دیده بودم فراوان فراوان داستان های هم نسل هایم که گرفتار جریانی به نام پسمدرن شده بودند و چیزک هایی می نوشتند که همه درگیری شان زبان بود و به اشتباه هم به آن ها گفته بودند که مثلا گلشیری نامی، با زبان داستانش را پیش می برد. اما خودشان هم عقل نگذاشته بودند به کار که مگر دیگران با چی داستان را پیش می برند؟ جز با زبان؟ اما زبان یکی از عناصر است. اگر فقط زبان باشد که خب می توانیم برویم هر متنی را بخوانیم اما ما دنبال چیز دیگری هم آمده ایم در این نشست. آمده ایم قصه بشنویم. این است که داستان بدون قصه، آدم بی قلب است و آدم لال، داستان بی زبان.
در مورد آثار جدیدتان کمی بگویید. زیر چاپ یا آماده چاپ و یا در حال نگارش چه ها دارید؟
یک سالی می شود بیکار شده ام و خانه نشین؛ البته خود خواسته بوده است. از تیرماه گذشته دیدم که من آدم روزنامه نیستم و بعد از نزدیک به 13 سال، از کار مترجمی و خبرنگاری برای روزنامه جدا شدم و نشستم که با لقمه ای داستان، زندگی کنم.
حالا هم لقمه دستم هست اما ... داستان زندگی ناصر خسرو را نوشتم و قصه های تذکره الاولیا عطار را بازآفرینی کردم و تحقیقی کرده ام درباره یکی از طائفه های عجیب ایران و مشغول هزار و یک شب هستم.
این وسط ها هم هر وقت دیوانه شده ام با کلمه خوددرمانی کرده ام؛ حاصلش را شاید به زودی در مجموعه سومم ببینید.
آقای علیخانی، آثارتان ترجمه هم شده است؟
زمانی شنیده بودم داستانکی از من به آلمانی ترجمه شده است؛ حتی پولش را به یورو برایم فرستادند لای کتابی. اما نه کتاب رسید و نه پول. گویا آقای پستی که جستجو می کند که بمب نیاید از لای کتاب، چشمش را گرفته و یکی را برداشته و دیگری را به سطل زباله پرتاب کرده.
بعد شنیدم در تگزاس آمریکا هم گزیده ای از داستان های قدم بخیر و اژدهاکشان ترجمه شده و در حال آماده شدن برای انتشار است؛ البته با ایمیل فهمیدم و چند داستان مجموعه سومم را هم فرستادم برایشان اما خیلی وقت است به اینترنت سر نزده ام که چه خبر آورده است این قاصدک.
داستانی به ترکی استانبولی ترجمه شده و گزیده ای از داستان هایم به زبان عربی در مصر آماده انتشار است و باقی هم اگر شده، بی خبرم.
راستی من شنیده ام برای پیدا کردن سوژه هایتان، که قاعدتاً همگی بومی هستند، زیاد به مسافرت می روید. تا به حال گذرتان به ایلام خورده است؟ اینجا قصه های خوبی پیدا می کنید!
نه به خدا. البته این کاری که شما می گویید کار آدم های حرفه ای است و من هنوز آنقدر حرفه ای نشده ام که کمبود سوژه پیدا بکنم. یک وقت که آمدید به اتاق من، خواهید دید که ماده خام برای حداقل 30 سال نوشتن دارم؛ گاهی کلمه ای و گاهی اسمی و گاهی ماجرایی را بر کاغذی حک کرده ام تا شاید روزی طلسم آن کلمات باز بشود. این است که واقعا دوست دارم همه ایران را... از زنجان و همدان و یزد و اصفهان و شیراز گرفته تا شاهرود و مشهد و بیرجند و آمل و رشت و لاهیجان و کرج و تبریز و ماکو و دزفول و خرمشهر و بندرعباس را ...
منتشر شده در سایت جشنواره داستان "راوی"
Labels: interview
نسخه html
نسخه PDF
ویژهنامه "نسل سوم" روزنامه جامجم
سه شنبه 13 اسفند 1387 صفحه 6
Labels: ejdehakoshan, interview
رادیو زمانه (سعید شکیبا): یوسف علیخانی، نویسنده ۳۴ ساله، از چهرههای شناخته شده ادبیات داستانی معاصر ایران است. او فعالیت خود در حوزه ادبیات را همزمان با نوشتن، با مصاحبه با نویسندگان نسل سوم آغاز کرد.
یوسف علیخانی، نویسنده «اژدهاکشان»/ عکس از پوریا عالمیاز ۸ سالگی به بعد در شهر زندگی کردم، اما حالا که نگاه میکنم میبینم آن بخش پیش از ۸ سالگی تاثیر غیرقابل انکاری روی من گذاشته است.
شما در داستانهایتان از زبان الموتی هم استفاده میکنید. این زبان باعث نمیشود مشکلاتی برای خواندن داستانهایتان پیش بیاید؟
به هرحال هر داستانی در یک موقعیتی اتفاق میافتد واین موقعیت مکانی میتواند در شهر باشد یا روستا. در هرجا هم که باشد میان آدمهایی اتفاق میافتد که هر کدام لحن و زبان خاص خود را دارند. شما نمیتوانید یک راننده اتوبوس را با یک معلم دارای یک لحن بدانید. اینها دو الگوی زبانی دارند.
وقتی داستان من در یک روستا اتفاق میافتد، این روستا هم از یک سری مردم شکل میگیرد که آداب و رسوم خاصی دارند، زبان ویژهای دارند و حتی شکل و قیافه خاصی دارند. نوع نگاهشان به جهان، خاص است، بالطبع این زبان الموتی یا درست تر بگوییم، زبان دیلمی، زبان مردم این روستاست.
من از زبان مردم منطقه استفاده کردم و هیچ وقت هم فکر نکردم مخاطب مشکل پیدا میکند. چون احساس کردم وقتی من به آذربایجان میروم این پیش فرض را پذیرفته ام که زبان مردم آنجا آذری است و من با این دانسته به میان آنها رفته ام. پس باید اول با زبان شان ارتباط بگیرم تا بتوانم با مردمش انس بگیرم. وقتی به گیلان میروید، آیا انتظار دارید فلان گیلهمرد یا فلان گیلهزن، با شما فارسی تهرانی حرف بزنند؟ نه. آنها زبان شان گیلکی است. میتوانیم میانشان نرویم اما من دوست داشتم به میان مردم دیلمستان بروم و با زبانشان ارتباط گرفتم و آن وقت نوشتمشان.
بسیاری از شخصیتهای داستانهای شما اسطورهای و افسانهای هستند و به همین دلیل کمتر دچار تحول میشوند. این گونه شخصیتها، دست و پایتان را هنگام شخصیتپردازی نمیبندند؟
این شخصیتها برای خود یک تشخّص و تکاملی پیدا کردهاند و به قول شما اسطورهای و افسانهای شدهاند. اینها در طول زمان شخصیت پیدا کردهاند و به همین دلیل هم هست که میگویند شخصیتهای اسطورهای نیاز به شخصیتپردازی به شکل معمول داستاننویسی امروز ندارند. اینجا با این شخصیتها نه به خاطر شخصیتشان بلکه به دلیل تاثیرگذاریشان روی یک واقعه خاص، روبه رو میشویم.
اگرچه آدمهای معمولی هم در داستانهایم هستند که در حاشیه دارند زندگی میکنند. به طور مثال در داستان اژدهاکشان، «حضرتقلی» شخصیتی اسطورهای است که آمده با اژدها بجنگد، چون شنیده اژدهایی قرار است میلک را با خاک یکسان کند و چون میداند قرار است سالهای سال بعد، یکی از نوادگانش بیاید و در «میلک» بمیرد و آنجا برایش بقعهای بسازند، با علم به این موضوع برای این که مانع تخریب میلک بشود، به جنگ با اژدها میآید.
داستانها اغلب بر مبنای یک رخداد و واقعه شکل میگیرند و بیشتر وقایع هم رویکردی جادویی و غیرواقعی دارند. این ماجراها آیا فقط متعلق به منطقه الموت هستند؟
اوایل شاید. مخصوصاً در «قدمبخیر مادربزرگ من بود» خیلی غریزی مینوشتم. یعنی درباره وقایعی مینوشتم که به طور مشخص در دوران کودکی شنیده یا دیده بودم. البته داستان ِداستانی مثل «خیرالله خیرالله» در همان مجموعه را نمیدانم از کجا شنیده بودم و چون ماجرایش برایم جالب بود به فضای میلک بردم و بازش کردم. در مجموعه «اژدهاکشان» اما این موضوع آگاهانهتر شد و از آن شکل غریزی بیرون آمد.
چند تا از داستانهایی که نوشتم و آداب و رسومی که وارد منطقه داستانیام کردم، در واقع هیچ ربطی به آن منطقه ندارند. یا زاده تخیل من هستند یا از اینجا و آنجا شنیدم؛ در کردستان و خراسان و سیستان و بلوچستان و لرستان مثلاً. نمونهاش همان داستان «نسترنه» و رد شدن آدمها از زیر رنگین کمان (آله منگ). باور کنید یادم نمیآید این باور را از کجا شنیدم یا چه طوری بوده که حالا در داستان من اینطوری شده است.
تصویر جلدِ چاپ سوم مجموعه داستان «اژدهاکشان» نوشتهی یوسف علیخانی
در شرایطی که همه نویسندگان، داستانهای شهری و اصطلاحاً آپارتمانی و کافهای مینویسند، شما داستانهای بومی نوشتید. این موضوع باعث نمیشود مخاطبهایتان تا حدودی محدود شوند؟
من هم قبل از این داستانها، داستانهای شهری مینوشتم. تعداد زیادی داستان در فضای کوی دانشگاه تهران دارم؛ دانشجویان عاشق. دانشجویانی که دنبال سیاست هستند. دانشجویانی که دنبال ادبیات هستند. دانشجویانی که درسخوان هستند. یا یک سری داستان دارم در فضای پادگان ارتش. یا داستانهایی در فضای کارگران بازار قزوین. یا یک کار بلند دارم درباره جنگ، اما هیچ کدامشان را چاپ نکردم.
من هم تجربه نوشتن از فضای شهری را داشتم و دارم ولی اینها مال من نبودند و نیستند. وقتی سال ۸۰ آمدم و مصمم شدم اولین مجموعه داستانم را منتشر کنم، احساس کردم این قصههای به قول شما شهری، مال من نیستند. داستانهای زیادی داشتم اما از میان شان فقط همان ۱۲ داستانی را انتخاب کردم که دوست شان داشتم و شدند مجموعه «قدمبخیر مادربزرگ من بود.» یا بعداً ۱۵ داستان دیگر که شدند «اژدهاکشان.»
با این ترتیب باید منتظر باشیم مجموعه داستان بعدی شما هم باز در همان حال و هوای دو مجموعه داستان قبلیتان باشد؟
دقیقاً.
پشت جلد چاپ دوم و سوم «اژدهاکشان» نظرات ۱۰ نفر از منتقدان معروف مثل آقای سپانلو، خانم شهرنوش پارسیپور، آقای فتح الله بینیاز و آقای دستغیب و بقیه منتشر شده است. این فرم تبلیغ کتاب در ایران تا به حال انجام نشده. این پیشنهاد شما بوده یا ناشر؟
من سالها از طریق مترجمیزبان عربی زندگی میکردم و به همین دلیل کتابهای زیادی هم به این زبان دارم که پشت جلد اغلبشان، نظرات منتقدان معروف درباره آن کتاب منتشر شده است. به طور مشخص کتاب «صد سال تنهایی» مارکز که در مصر چاپ شده است.
برایم خیلی جالب بود که چرا این کار در ایران انجام نمیشود. وقتی یک خواننده در یک کتابفروشی «اژدهاکشان» را میبیند و چیزی هم درباره اش نمیداند، چطور اعتماد کند وکتاب را بخرد؟ ولی با دیدن نظر آدمهایی که درباره کتاب نظر داده اند، بیشتر راغب خواهد شد. در چاپ دوم «قدمبخیر ...» هم نظر چند منتقد منتشر شده است.
اژدهاکشان، برنده نخستین جایزه ادبی جلال آل احمد و نامزد نهایی هشتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری شد. آیا این جوایز بر دیده شدن کتاب نقشی داشتند؟
تردید نباید کرد که نقش دارند و نقششان هم اتفاقاً خیلی زیاد است. «قدمبخیر مادربزرگ من بود» اگر نامزد جایزه کتاب سال و برنده جشنواره روستا نمیشد، شاید هرگز تجدید چاپ نمیشد. درباره «اژدهاکشان» هم. یک سال از چاپ اژدهاکشان میگذشت و یک چاپ خورده بود ولی در مدت کوتاه سه ماه گذشته، این کتاب دو چاپ جدید خورده است که حالا چاپ سوم پیش روی ماست.
Labels: ejdehakoshan, interview
Labels: aleahmad_award, golshiri_award, interview
صبر كرد تا تقويم خورشيدي به تمامي عبور كند از پنجاهوسومين سال از سده چهاردهمش؛ و درست در آغاز پنجاهوچهارمين سال قرن، نوزاد خانواده گرم و پرتعداد روستاي ميلك شد. كسي چه ميداند! شايد اين همه از آن جهت بود كه وقتي ميآيد، اهالي روستا، سال نو و قدم نورسيده را در نخستين روز سال، يكجا به عليخانيها تبريك بگويند. خانوادهاي كه بهقدر 8 سالگي يوسف در زادبومش ماند و بعد راهي قزويني شد كه آن روزها نه شهرستان مركزي استان، كه تابعي از توابع زنجان بود. يوسف در ابتداي دهه 70 از سد كنكور با قبولي در رشته زبان و ادبيات عرب به سوي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران عبور كرد و پس از فارغ التحصيلي، دوران وظيفه عمومي را بهعنوان سرباز نيروي زميني ارتش در پادگان صفريك تهران گذراند. ترجمه متون عربي و گفتوگو با نويسندگان ايراني براي روزنامه <انتخاب>، ظاهرا نخستين مسووليتهاي او در حوزه مطبوعات پس از دوران سربازي بود. يوسف مترجمي و خبرنگاري را بعد از <انتخاب> در <جامجم> ادامه داد و مسووليت صفحههاي داستان و فرهنگ مردم را در اين روزنامه بهعهده گرفت. راهاندازي و انتشار مجلات اينترنتي <قابيل> و <تادانه> او را به يكي از فعالان عرصه وب در قلمرو فرهنگ و ادبيات فارسي تبديل كرد. بله، نام يوسف عليخاني تا به امروز كه در سراشيب 33 سالگياش قرار دارد، به دفعات بر جلد كتابهايش نقش بسته است. جداي از <اژدهاكشان> (نشر نگاه،1386) كه اخيرا بهعنوان تنها مجموعه داستان برگزيده در نخستين دوره جايزه جلال آلاحمد مورد تقدير قرار گرفت و هماكنون يكي از نامزدهاي هشتمين دوره از جايزه هوشنگ گلشيري است، مجموعه داستان ديگري نيز به نام <قدم بخير مادربزرگ من بود> (افق، چاپ اول 1382، چاپ دوم 1386) از او منتشر شد كه نامزدي جايزه كتاب سال و دريافت جايزه ويژه شانزدهمين جشنواره روستا را برايش به دنبال داشت. وي مجموعه داستان ديگري به نام <عروس بيد> را نيز آماده انتشار دارد. از ديگر تاليفات عليخاني ميتوان به حسن صباح (داستان زندگي خداوند الموت، ققنوس،1386)، صائب تبريزي (داستان زندگي شاعر سبك هندي، مدرسه، 1386)، ابنبطوطه (داستان زندگي سفرنامهنويس معروف، مدرسه، چاپ اول 1383، چاپ دوم 1386)، عزيز و نگار) بازخواني يك عشقنامه، ققنوس، چاپ اول 1381، چاپ دوم 1385) و نسل سوم داستاننويسي امروز ايران (گفتوگو با نويسندگان، مركز، 1380) اشاره كرد. گفتوگويي كه ميخوانيد به مناسبت تقدير از <اژدهاكشان> در نخستين دوره جايزه جلال آلاحمد و نيز قرار گرفتن نام اين مجموعه در فهرست كانديداهاي هشتمين دوره از جايزه گلشيري انجام شده است كه در آن يوسف به سوالاتي پيرامون جهان داستانهاي اين مجموعه پاسخ گفته است.
داستانهاي مجموعه <اژدهاكشان> از مهارت شما در روان و خوشخواننويسي با تاثيري آشكار از لهجه مردمان منطقه رودبارالموت قزوين بهره برده است. چنين رويكردي كه عمدتا در ديالوگها قابلا بررسي است، به نظر شما آيا براي درآوردن فرهنگ مردمان يك منطقه به مختصات زبان داستاني ضرورت دارد؟
ضرورتش را من تعيين نكردهام. داستانها اين - به قول شما - ضرورت را خواسته و در خدمت گرفتهاند. من داستان نوشتهام، داستاني كه دغدغههاي انسان تنها مانده امروز را نشان ميدهد. داستانهاي مجموعه <اژدهاكشان> يا حتي مجموعه قبليام <قدم بخير مادربزرگ من بود> در روستايي ميگذرد به نام <ميلك> كه در شكل زمينياش در بخش رودبار (رودبار الموت) شهرستان قرار گرفته است، اما دغدغههايي را دنبال كردهام كه ميتوانست در هر روستاي ديگري رخ بدهد. در گيلان كه شماليترين منطقه ايران است، در بوشهر، جنوبيترين جاي كشور يا در كردستان و يا در كرمان. خب ناگفته پيداست زادگاه من همين روستاست كه سكوي پرش من شده است. روستايي كه تا دوم ابتدايي هم در آن درس خوانده و بعد راهي قزوين شدهام. انسان امروز تنهاست؛ خواه در روستاي خالي از سكنه شده ميلك يا باقي روستاهاي الموت، خواه در شهر. براي نشان دادن تنهايي اين انسان شايد در كلانشهرها، اندكي دست آدم تنگ بشود ولي با روستاي خالي از سكنه، اين تنهايي را ميتوان دوچندان به رخ كشيد. من و شما هم [از آنجا كه] آدميم و احتمالا مصداق آن شعر معروف شاملو [كه ميگويد< ]كوهها با هماند و تنهايند.> آدميزاده وقتي تنها ميشود، گرفتاري خيال و خرافات و باورها - اگرچه در شرايط عادي و عاقلانه به آنها بخنديم و جديشان نگيريم - همزاده تنهايي او هستند. وقتي من يك روستا را مركز ثقل جهان انتخاب كردم، طبيعي است اين روستا آدمهايي دارد با گويش و لهجه و زبان ويژه خود. آدمهايش هم آداب و رسوم و باورهاي خاص خود را يدك ميكشند و اين روستا به هر حال بر آن قسمت از زمين قرار گرفته كه الموت ميخوانندش و من گريزي از آن ندارم كه منكر تمام آداب و رسوم و زبان مردم بشوم. اما همه چيز را همه كس ندانند! كاش يك زبانشناس و در شكل خاصترش، يك الموتشناس كه زبان ديلمي هم ميداند ميآمد و ميرفت قصههاي من را ميخواند و ميديد كه آيا زبان داستانهاي من نعل به نعل زبان ديلميالموتيهاست؟ مخصوصا در <اژدهاكشان> كه سعي شده بين زبان ديلمي و زبان فارسي امروز، به زبان سومي برسم.
چرا براي روستاي خالي از سكنه تنهايي دوچنداني نسبت به شهر قائل هستيد؟ مگر جز اين است كه انسان تنها در شلوغترين شهرها نيز تنهاست؟ آدمهاي همان داستان <ملخهاي ميلك> آيا جز از براي ناتواني خود در كشف راز حمله ملخها تنهايند؟ تنهايي انسان مدرن و انسان سنتي، مگر در چيزي جز غم ازلي و اندوه تراژيك ريشه دارد؟ فكر نميكنيد با ارجح برشمردن روستا نسبت به شهر به عنوان قلمرو روايت تنهايي، اندوه ازلي بشر را به مقتضيات جغرافيايي فرو ميكاهيم؟
من تنهايي دوچنداني [براي روستا] قائل نيستم، بلكه ترديدي نيست كه يك روستايي، تنهايي چندگانهاي دارد كه بدون خواندن فلسفه و رسيدن به پوچي گرفتار آن شده است؛ روستاي خالي از جمعيت شده. در بالاي محله تنها يك خانواده زندگي ميكنند و در پايين محله يكي دوتاي ديگر. بعد وقتي يك روستايي بيسواد كه تنها تكيه گاهش چيزهايي است كه از يك طرف خودش به آنها شك كرده و از سوي ديگر فرزندان شهررفته تحصيلكردهاش به ديده شك و ترديد و حتي حذف به آن نگاه ميكنند، اين تنهايي چند جهته ميشود. حالا بگذريم از تنهاييهاي انسان شهري كه يا مالي است يا دوري و فاصلهها. اين تنهايي را روستايي هم البته دارد؛ حتي در شكل افراطياش. آدم روستايي كه براي نان شبش مانده، حتي مثل آن انسان شهري نيست كه دنبال يخچال امرسان دوقلو و تلويزيون نميدانم چند اينچ است. او در تامين نان شب خود مانده است. وقتي اولين برف بنشيند ميماند خودش و گاو و خرش و اگر مانده باشد همسري كه اغلب تنهاتر از آنند كه همسري برايشان مانده باشد و معمولا يكه و تنها ماندهاند؛ همانطور كه يكه و تنها آمدهاند. يك بار ديگر اگر به مبحث تنهايي دقت كني ميبيني من برايش جغرافيا تعيين نكردهام و ميگويم هر دوتايشان تنها هستند. يكي كه به گمانم تنهاي ابدي ازلي شده و ديگري دوست دارد تنها ديده شود و... بگذريم، تنهايي انسان كه جغرافيا ندارد تا من بخواهم دهاتي و شهرياش كنم. اگرچه خب من دارم از مردماني مينويسم كه بايد بهشان بيشتر معتقد باشم و تنهاترشان ببينم تا بتوانم بهتر نشانشان بدهم.
ويژگي ديگر اين داستانها كه پرداختن به آن بحث نگرش شما به داستان را پيش ميكشد، وفاداري به واقعيت و عينيت سوژههاست. چنانكه در اغلب كارها، مكانيسم روايت شما در خدمت بيانمندي محض از طريق شرح فضاهاي عيني و اداي ديالوگهاست. داستان بودن يا به اعتباري <قصويت> از نظر شما آيا در گرو بيانمندي محض و در اختيار تام سوژه قرار دادن دستگاه روايي است؟ يا اينكه به فراروي از سوژه و عبور از عينيات هم نظر داريد؟
قبول داريد كه وقتي يك موضوع را مني كه با چشمهاي خودم ديدهام برايتان تعريف كنم آني نيست كه شما بر اساس شنيدههاي خود و با نحوه روايت خود براي ديگري تعريف ميكنيد و اين، ديگر آني نيست كه بوده و هيچ ربطي ديگر به واقعيت و عينيت سوژه اوليه ندارد؟ اگر اين را قبول داريد اندكي در همين جا مكث كنيم. واقعيتي رخ داده؛ من با ميزان دانش و دامنه كلمات و باورها و لهجه خاص خودم آن را يك بار تعريف ميكنم. پس ببينيد درواقع من دارم آن واقعه را بازسازي ميكنم و به خلق ميرسم. آن وقت شما به عنوان راوي دوم، شنيدههاي من راوي اول را دوباره ميخواهيد با ميزان دانش و دامنه كلمات و باورها و لهجه و پيشداوريهاي خودتان براي ديگري تعريف كنيد. پس ديگر به هيچوجه نميتوانيم بگوييم كه من راوي اول و شماي راوي دوم به واقعيت و عينيت سوژهها وفادار ماندهايم. مكانيسم روايت در اختيار بيان فضاها و ديالوگها - همان كه من ميگويم - يعني اينكه من درواقع با تمامي آنچه هستم سعي دارم به هر ترتيبي شده ماجرا را به خورد شما بدهم؛ راست و دروغش بماند كنار. من وقتي واقعهاي را بازگو ميكنم، در آن سهم دارم و هر چقدر هم كه سعي كنم بيطرف باشم نميتوانم. كمي اگر به دور و برمان نگاه و در كارهاي روزمرهمان دقت كنيم، ميتوانيم اين ماجرا را به خوبي لمس كنيم و اگر بيشتر در آن دقيق بشويم، خواهيم ديد كه بسياري از سوءتفاهمها و مشكلات زندگي هم در آني است كه به باور عامه <دروغ> است و درواقع ما ميشويم راوي دروغگو! زيادهگويي را بگذاريم كنار. آيا داستان كوتاه و در شكل عامترش، ادبيات به دنبال چيزي جز دروغ است؟ دروغي كه هرچه گندهتر باشد، باورپذيرتر خواهد شد.
شما گفتيد در پي بازسازي واقعه بودهايد، خب، منظور من هم از وفاداري به عينيات، وفاداري به شيوههايي در روايت است كه به همين بازسازي يا بازنمايي وقايع منجر ميشود. وقتي من تمام قواعد بازنمايي يك واقعه را رعايت ميكنم، حتي اگر مرجع بازنماييام شنيدههايم باشد، اين شنيدهها خود بازنمودهاي از وقايع عينياند كه من اين بازنموده را در قالبي ديگر از نو بازنمودهام. خب در اين فرآيند، چطور ميتوانم به خلق واقعهاي جديد برسم؟
من منظورتان از قاعده و قانون را نميفهمم. در عين صداقت برايتان گفتم كه اين شيوه كار من است و ديگر قانون و قاعده نميدانم كه چيست! فقط سعي ميكنم داستان بنويسم و نه حتي قصه بگويم. داستان چيزي است و قصه چيز ديگري كه متاسفانه هنوز به درستي اين مبحث باز نشده تا اندكي دقيقتر به آن نگاه كنيم. براي من قصه آن است كه مادر و پدر و تمام آدمهايي كه همصحبتم ميشوند، برايم تعريف ميكنند و داستان آن است كه از صافي من داستان خوانده و تا اندازهاي داستانشناس رد ميشود. داستان صنعت است. اين را كه قبول داريد؟ داستان صنعتي است خلاقانه. تكنيكي است كه هرچه درونيتر اجرا شود خوشتر و خوشخوانتر خواهد شد و هر چه ترفندهايش پنهانتر باشد نشان از تردستي نويسندهاش دارد. قصه اما آني است كه يك زبان بيشتر ندارد؛ زباني كه راوي و قصهگو ميداند، زباني است كه با آن قصه هزار و يكشبي و قصه آدم و حوا و قصه عاشقانه عزيز و نگار و قصه پيدايش و قصه شاهعباس و... همه را يكجور تعريف ميكند. همين است كه آن ميشود ادبيات شفاهي و اينكه من به دنبالش هستم ميشود ادبيات رسمي. هرگز هم گمان نكردهام با جمعآوري ادبيات شفاهي و برگرداندن مو به موي آن ميتوان داستاني امروزي خلق كرد كه تاكنون اگر هم چنين كردهام در يكي دو داستان مثل <يه لنگ> و <ديولنگه و كوكبه> بوده؛ در اولي به بازسازي يك باور پرداختهام. يه لنگ، موجودي است يك پا كه عاشق زنهاي تنهاست كه روسري قرمز به سر دارند و چادرشب به كمر ميبندند. در دومي هم همان يه لنگ است كه نام ديگرش ديولنگه است و با قصه پيدايش كوكوهه (فاخته) درهمآميخته ميشود و داستان معلمي را ميخوانيم كه با يكي از شاگردان دختر خود روي هم ريخته و او را فريفته خود ساخته است.
فرهنگي كه دستمايه روايت داستانهاي مجموعه <اژدهاكشان> است، متعلق به مردماني است كه تنوع مواد برسازنده شخصيتشان (موادي كه ذيل دو سرفصل كلي سنت و تجدد قابل بررسياند) خميرمايهاي به شدت داستاني به آنها داده. اما انگار ترجيح دادهايد كمتر به درون آدمهايتان و تناقضات طبيعي شخصيتها ورود كنيد. اين ويژگي آيا در تلقي شما از ماهيت قصه پاي دارد؟
مردمي كه من از آنها مينويسم، مردمياند برگرفته از آني كه گاهي در گذري يا سركوچهاي يا ميدانچهاي يا در باغچهاي يا در امامزادهاي و يا حتي در ماشيني كوهستاني ديدهام. اينها هم مانند تمامي ايرانيان اكنوني در معرض آني (تجدد) قرار گرفتهاند كه در تعارض است با آني (سنت) كه بدان وفادار بودهاند. چنين مردماني - به من حق بدهيد اينقدر صريح باشم - داستانيترين آدمهاي روي زمين هستند. [مگر] نه آنكه داستان، روايت مبارزهاي است كه انسان با خود و با محيط و اطرافيانش دارد؟ مبارزه كه هميشه معناي جنگ ندارد! دارد؟
مردمي كه در برابر هر حادثه طبيعي به دنبال دلايل ماورايي و غيرطبيعياند، آيا آدمهاي داستاني نيستند؟ در كجاي دنياي امروز - كه خيليهايمان با وجود اقرار به آن، هنوز به دنياي ديروز وصليم - وقتي خبر حمله ملخ به يك روستا شنيده ميشود، اندكي خلاقيت و خيالات به همراه آن ميآيد. شكر خدا رسانهها هم كه روز به روز ذهن من و شما را خالي از تخيل ميكنند و به راحتي در خبري سه خطي با تيتري جنجالي و بعد ليدي موجز، برايمان مينويسند كه ملخها حمله كردند، چون خشكسالي شده است؛ همين و تمام. اما مردم داستانهاي من به اين فكر نميكنند. اگر هم نگوييم كه از آموزههاي سنتي آنهاست، به هر تقدير وقتي ملخ به دهشان حمله ميكند، اولين اتفاق اينطور حادث ميشود: <ملخها كه حمله كردند چو افتاد يكي معصيتي كرده كه ميلك دچار چنين بلايي شده.( >داستان <ملخهاي ميلك>، ص47)
اما بخش ديگر سوالتان؛ من تلقي خاصي از داستان ندارم. بسياري اوقات شده هيچ نداشتهام در ذهنم جز يك باور، يا يك ديالوگ و يا يك صحنه. بعد اولين جمله داستان آمده و زير زبانم مزهمزهاش كردهام و آنوقت احساس كردهام گويا بزم دارد ميزايد. آنوقت رفتهام توي اتاقم و در را از پشت قفل كردهام و نشستهام پاي كامپيوتر و تا وقتي كه انگشتانم روي كيبورد ميرقصيده، من هم رقصيدهام با داستانم. درواقع آن جمله نخستين، مرا برده به جهاني كه همان جا شكل گرفته؛ وقت نوشتن كه آدمها را آوردهام يك آدم گاهي تلفيقي بوده از آدمهاي بسياري كه در اطرافم ديدهام؛ آدمهايي كه در الموت و مشهد و گيلان و كردستان و بناب آذربايجان و اهواز و آرامگاه حيقوق نبي تويسركان يا بسطام و شيراز و اصفهان و زادگاهم ميلك ديدهام. اين است كه هيچوقت نتوانستهام با كتابهايم در زادگاهم پز بدهم كه من شما را نوشتهام كه اگر چنين بگويم از روستا پرتم خواهند كرد به شهر.
ببينيد؛ نگاه برونگرايانه شما در داستان كه با توصيفاتي از تصاوير و وقايع قابل رويت همراه است، ساختاري مستند به كارهايتان داده. يعني چون شخصيتها در داستانها محوريت ندارند، اين موقعيتها هستند كه دستمايه توصيفهاي جذاب شما ميشوند. حتي - بهطور مثال- در داستانهايي مثل <اوشانان> يا <سيا مرگ و مير> كه با حدي از ذهنيتگرايي همراهند، باز هم شرح عينيات بر طرح ذهنيات غالب است. در حالي كه مناسبات ذهني هر يك از آدمها با اجنه در <اوشانان> يا سهل و ممتنع بودن شخصيتهاي فراواقعي و بكري همچون <مشتي دوستي> و <عزيزالله> در <سيا مرگ و مير> كه برسازنده بخشي از فرازهاي درخشان مجموعه هم هست، متاسفانه زير سايه بازنمايي وقايع عيني ناديده گرفته شده است. آيا خودتان بهعنوان نخستين خواننده كارهاي يوسف عليخاني، دليل اين امر را به موضوع محور بودن داستانهاي مجموعه نسبت ميدهيد يا دلايل ناخودآگاهي براي آن قائليد؟
به هرحال ما در آسمان كه زندگي نميكنيم! ميكنيم؟ هر واقعهاي هر قدر هم تخيلي و هرقدر هم جادويي يا اعجازي باشد، بايد از يك صافي زمين و گياه و انسان و درخت و حيوان بگذرد. يعني نويسنده براي اينكه آن دروغ بزرگ را راست جلوه دهد، ناچار است از اين سكوي پرش واقعيت استفاده كند و اگر اين نبود، از متون باستاني ما گرفته تا متن قصهاي - تاريخي و ادبي كلاسيك مثل <تذكرهالاوليا>ي عطار، باورمان نميشد كه چطور ممكن است آنكه نتوانسته برود مكه، مكه براي زيارتش آمده است. از غرايب اين حرفهاي اكنوني اين را برايت بگويم كه در مجموعه سومم <عروس بيد> داستاني دارم در همين حال و هوا؛ آدمهاي زميني با حركات خارقالعاده؛ مثل آني كه در <سيامرگ و مير> ديدي كه مرده وقتي شوهرش ميآيد بالاي سرش، چشمش را باز ميكند و با او همكلام ميشود كه <من مردهام.> يا در <تعارفي> ميبيني آني كه روايت شده است. موشك كه هوا نميكنيم، داريم داستان مينويسيم و اينها تمام آن چيزي است كه در چنته داريم. به هرحال قبل از من هم كسي نيامده بگويد داستان فقط اين است كه من مينويسم ولاغير. نسخه پيچيدن كه نيست! داريم داستان مينويسيم و سعي ميكنيم با آزمايش و خطا اندكي به آني برسيم كه در خاطر داريم؛ درست و غلطش ديگر به من نويسنده ربطي ندارد. با شما موافقم كه داستانهاي من موضوعمحور هستند، اما موافق نيستم كه اين را حكمي كلي بدانيم براي همه 12 داستان مجموعه <قدم بخير مادربزرگ من بود> و 15 داستان <اژدهاكشان.> آيا ميتوانيد داستاني مثل <رعنا> را موضوع محور بدانيد؟ يا داستان <قشقابل> و <تعارفي> و <ظلمات> و <الله بداشت سفياني> را؟ شرايط اسطورهاي و افسانهاي كه موضوعات دارند، ناخودآگاه بقيه عناصر را به حاشيه ميبرند، ولي تمام تلاش من اين است كه با توصيفهاي گهگاهي، اندكي اسطوره را كنار بزنم و كمي بيايم روي زمين؛ روي خاكي كه اسمش <ميلك> است و مثلا در الموت قرار دارد.
اما يك داستان در مجموعه هست كه تفاوتهاي پديدارشناختي قابل ملاحظهاي با جهان داستاني شما دارد. <اژدهاكشان> نه تنها تماما در خدمت بازسازي وقايع روشن و آشكار و شرح وضعيتهاي پيشموجود نيست، بلكه موجوديتش را از طرح سوالاتي ميگيرد كه اساسا جوابي قطعي برايشان وجود ندارد. من اين داستان را از آن رو پيشروترين اثر مجموعه ميدانم كه توجه خواننده را به بخش تاريك هستي خود، به ناتواني قواي درك و ارائه نوع بشر جلب ميكند. در عين حالي كه فرهنگ و زبان مردمان همان ميلك نيز به بهترين شكل خود در تمام داستان جاري است. شما اين تفاوت را چطور ارزيابي ميكنيد؟
<اژدهاكشان> مصداق كامل همان نوشتن براساس آزمايش و خطاست كه برايتان گفتم و بهنوعي ادامهاي است در همان روند تجربه كردنها. اولين بار اين داستان را سال 75 نوشتم و اسمش را گذاشتم <مارميلك> در عوض مارمولك. بعدها يادم هست در آسايشگاه پادگاني كه در آن سرباز بودم، روايت ديگري از آن نوشتم اما نشد و در همان حد <مارميلك> ماند. آن گذشت و بعدها سهباره و چهارباره هم نوشتم اما نميشد كه نميشد. رهايش كردم. فكر كردم از پس چنين ماجرايي برنميآيم كه هنوز در حد مارمولك و مارميلك مانده است. مجموعه <قدمبخير مادربزرگ من بود> هم منتشر شده بود كه <اژدها> آمد و حضرتقلي را فرستادم به جنگش. حضرتقلي كه دوستش داشتم و با اينكه سعي كردم در داستان ديگري هم بياورمش، نشد كه نشد. نسخه آخر را يادم هست يك بار نوشتم؛ در يك نشست و يكبار كه دستم روي كيبورد به رقص درآمد. ويرايش اين داستان آن اندازه صورت گرفت كه كلمهاي تنها جابهجا شد و نتوانستم چيز ديگري بسازم از آنچه ساخته شده بود طي اين سالها در ذهنم. داستاننويسي به گمان من به همان اندازه كه صنعت است، همان قدر هم بايد الهامش بيايد؛ همانقدر هم بايد قلقلك بدهيم اين جان شيفته نوشتن را كه چشم ظاهريمان بسته شود به دور و بر واقعي و چشم سرمان باز بشود به دنيايي كه يا ساخته شده، هديهوار آمده است به سرمان و يا اينكه بايد با همان چشم سر بسازيمش كه گاهي ساخته و گاهي هم نيمساخته ميشود. داستان <اژدهاكشان> مصداق كامل نظرات سليقهاي دوستان خواننده و منتقد بود و همان اندازه كه از آن استقبال شد، همان اندازه هم شنيدم كه بدترين داستان مجموعه همين است. در مجموعه <قدم بخير مادربزرگ من بود> هم داستاني دارم به اسم <آنكه دست تكان ميداد زن نبود.> اين داستان هم سرنوشتي مانند <اژدهاكشان> داشت و شنيدم كه بسياري گفته بودند اصلا داستان نيست و چند نقد هم خواندم كه بهطور مشخص درباره اين داستان بود و آن را شاهكار خوانده بودند. نميدانم در اين گفتوگو به شما گفتم يا در صحبتهاي شفاهيمان پيش از گفتوگو كه: كاش هر نويسندهاي آدمي غمخوار هم داشته باشد كه هم برايش مادر باشد و هم دايه و هم ويراستار و هم استاد و هم خواننده. فكر ميكنيد چنين كسي يافتشدني است؟ براي من چه فرقي است ميان <اژدهاكشان> و باقي داستانها؟ اصلا فرقي هست؟ من روي همه داستانها يك اندازه شادمان شدهام پس از كلمه كردنشان؛ اما اگر آن غمخوار كه گفتم بود، ميتوانست به داد من نويسنده برسد.
انتخاب <اژدهاكشان> در جايزه آلاحمد، اظهارنظرها و انتقادات متنوعي را در پي داشت. ارزيابي شما از اين موضعگيريهاي انتقادي چيست؟
به هرحال ما در ايران زندگي ميكنيم! بروز چنين رفتارهايي در قبال انتخاب يك اثر در يك جايزه ادبي، پيش از اين هم وجود داشته و همين مسبوق به سابقه بودن، گواهي بر طبيعي بودن موضعگيريهايي است كه ميگوييد. ميخواهم بگويم كه چندان دور از انتظار نبود و نيست برايم اين واكنشها. كما اينكه فكر نميكنم كسي هم انتظاري غير از اين داشته باشد. آيا شما خودتان انتظار داشتيد جز آنچه ديديم اتفاق ديگري بيفتد؟
براي خود شما كه تنها جايزه بخش مجموعه داستان را از آن خود كرديد، عجيب نيست كه جامعه ادبي ما نميداند چه كساني در مقام داور، اثرتان را واجد شرايط لازم براي دريافت اين جايزه دانستهاند؟
همان بهتر كه نميدانيم كيستند! ترجيح ميدهم به اين موضوع فكر نكنم. واقعيت اين است كه به هرحال يك عده آدم نشستهاند و كتابها را خواندهاند و در اين ميان، يكي را شايسته تقدير دانستهاند. اينكه اين آدمها چه كساني بودند و چه سلايقي داشتند، ديگر به من مربوط نميشود. چرا بايد ذهنم را به اين مساله مشغول كنم؟ چه ضرورتي دارد؟ شايد اگر ميدانستم اندكي فقط از حس كنجكاويام كاسته ميشد؛ همين.
فكرش را ميكرديد <اژدهاكشان> كانديداي دريافت جايزه گلشيري هم بشود؟
نه. ولي اعتراف ميكنم كه نامزد شدن در اين جايزه داغ داغم كرد! پيش خودم گفتم بيجهت نيست كه اين روزها و شبها كه جايزه جلال را گرفتهام، مثل تمام آن شبها و روزهاي پيش از نوشتن <قدم بخير...> و <اژدهاكشان> و داستانهاي ديگر، با خواندن داستانهاي گلشيري، بهويژه مجموعه <نمازخانه كوچك من> و <شازده احتجاب> با گلشيري خلوت كردهام و حالا كه نيست - برعكس زمان زنده بودنش كه ازش ميترسيدم-، مدام <عروسك چيني> شكستهام را با كمكش بند ميزنم و هي بند ميزنم و خوشحالم كه براي يكبار هم كه شده، او را در <كارنامه> ديدم. گلشيري دلسوز بود و من - به جرات ميگويم - دلسوزتر از او به ادبيات، كسي را در اين 16 سال گذشته نديدهام! حيف كه زود رفت و حيف كه زود رفت. ترديد ندارم اگر زنده بود بيشتر كمكم ميكرد تا بدانم كجا درست رفته و كجا به بيراهه كشيده شدهام كه بسيار شنيدهايم به كمك همه ميشتافت و هر كس را كه با داستاني از جهاني متفاوتتر ميديد، بيشتر ارج ميگذاشت.
درباره ساير كانديداهاي جايزه گلشيري چه نظري داريد؟
خوشحالم كه جز خانم فرشته ساري، باقي همه از نسلي هستيم كه نسل چهارم ميخوانندمان.
و در مورد مجموعه آماده انتشارتان؟
همين قدر ميتوانم بگويم كه آنقدر هست كه تكرار <قدم بخير...> و <اژدهاكشان> نباشد.
در زمينه رمان هم آيا اثري در دست نگارش داريد؟
چند باري دست به كار شدهام اما هنوز خاليتر از آنيام كه فكر كنم 40 ساله شدهام.
و آثار خارج از ادبيات داستاني چه طور؟
كارهايي براي يك لقمه نان ميكنم مثل همين <به دنبال ناصرخسرو> كه به تازگي تمامش كردم. كارهايي هم دارم براي يك بغل اعتبار و اداي دين به كساني كه با رفتنشان، حمايتم ميكنند در نوشتن از خودشان.
Labels: aleahmad_award, golshiri_award, interview

***
نخستین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد ... اینجا
Labels: aleahmad_award, interview
Labels: alamout_Folk_Tales, interview
Labels: alamout_Folk_Tales, interview
راديو گفتگو
گفتگوي محمد عزيزي
بخش اول
بخش دوم
1 و 2
راديو فرهنگ
گفتگوي محسن حكيممعاني
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
نقد در کانون ادبیات
سخنرانی فتح الله بی نیاز
سخنرانی محمدرضا گودرزی
سخنراني فريدون حيدري ملك ميان
***
اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني
Labels: interview
روزنامه ايران - گروه فرهنگ و هنر- ساير محمدى: «اژدها كشان» مجموعه داستانى جديد به قلم يوسف عليخانى از سوى مؤسسه انتشارات نگاه چاپ و منتشر شده است.Labels: interview
اين روزها محمد محمدعلي براي انتشار جلد سوم سه گانه هاي روز اول عشق "مشي و مشيانه" كه افسانه آفرينش ايراني – آريايي است بسيار خوشحال است. او كه در كلاس هاي آموزشي اش همواره دقايقي را به داستان هاي عاميانه و متون كهن اختصاص مي دهد از من قول گرفت درباره "عزيز و نگار" و داستان هايم (قدم بخير مادربزرگ من بود و اژدهاكشان) صحبت كنم تا هنرآموزان تشويق شوند با نگاهي ديگر به متون، آداب و رسوم و باورهاي كهن، نگاه كنند.
قرار بود يكشنبه قبل بروم، از آقاي محمدعلي عذرخواهي كردم، گفتم اختتاميه جشنواره فيلم است. امروز رفتم.


انوشه منادي، يوسف عليخاني و محمدمحمدعلي



انوشه منادي

ژيلا سربازي
اميرحسين يزدانبُد
حميدرضا منائي
مهراد زرگر







اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني
Labels: aziz_and_negar, interview, nasl_3

براي دريافت فايل پي دي اف (Pdf) روي عكس كليك كنيد
اژدها كشان» جديدترين مجموعه داستان يوسف عليخاني به تازگي از سوي موسسه انتشارات نگاه چاپ و منتشر شده است.
يوسف عليخاني متولد 1354 ميلك از توابع رودبار الموت، ليسانس زبان و ادبيات عرب را از دانشگاه تهران گرفته است و مدت پنج سال در روزنامه انتخاب و حدود پنج سال نيز در روزنامه جامجام سابقه فعاليت دارد.
نخستين كتاب او به نام «نسل سوم داستاننويسي امروز» در سال 80 از سوي نشر مركز منتشر شد. «عزيز و نگار» يا بازخواني يك عشقنامه را در سال 81 توسط نشر ققنوس منتشر كرد كه چاپ دوم آن در سال 85 به بازار آمد.
«قدم بخير مادر بزرگ من بود» مجموعه داستان ديگر او در سال 82 از سوي نشر افق منتشر شد و چاپ دوم آن طي روزهاي آينده منتشر خواهد شد.
زندگينامه «ابن بطوطه» و «صائب تبريزي» را به سفارش آموزش و پرورش براي انتشارات مدرسه نوشت و زندگينامه «حسن صباح» را براي انتشارات ققنوس تاليف كرده است. وي هماكنون مجموعه داستان «سالها برميخوره شنبه به نوروز» را براي چاپ آماده كرده است. ضمن اينكه با همكاري و همراهي افشين نادري مشغول گردآوري و ثبت و ضبط قصههاي مردم رودبار الموت است كه تاكنون دو جلد از اين مجموعه هفت جلدي آماده چاپ و جلد سوم در مرحله آمادهسازي است.
آقاي عليخاني، مجموعه داستان «اژدهاكشان» در چه حال و هوايي شكل گرفت و در نگارش آن چقدر از قصهها و افسانههاي بومي الموت بهره گرفتهايد؟Labels: interview
Labels: interview
اعتراف می کنم سخت ترین گفتگویی که تا با حال داشته ام ، همین است که می خوانید. نه فقط به این خاطر که یوسف علیخانی یکی از حرفه ای های مصاحبه ادبی است و آنهایی که دیدارها و گفتگوهایش رابا اهالی ادبیات خوانده اند؛ می دانند دقت خاصی به ریزه کاری ها دارد . شاید دلیل اصلی سخت شدن این گفتگو، داستان های اوست که نمی شود چشم بسته خواند و بر اساس آن با چند سرفصل کلی مصاحبه گرفت.
اگر "میلک" را از شما بگیرند، از کجا داستان می نویسید؟
راستش هيچ وقت فكر نكردم كه اگر ميلك را از من بگيرند، از كجا داستان خواهم نوشت. چون مثل اين مي ماند كه شما مشغول كاري هستيد و هيچ وقت فكر هم نمي كنيد از شما بگيرند و در آن هوا نفس مي كشيد. من هم در ميلك ِ داستان هايم نفس مي كشم و خب طبيعي است هيچ وقت فكر نمي كردم اين هوا را از دست بدهم اما اينطور هم نيست كه اگر اين هوا را از من بگيرند خفه بشوم. نه. مثل همان كار پيدا كردن از نو مي ماند.
من دارم نفس مي كشم و ميلك، ظرفي است كه مدتي براي نفس كشيدنم ساخته ام وگرنه تمام زندگي ام كه ميلك نيست.
باور كنيد هر وقت به زادگاهم ميلك مي روم تا يكي دو ماه هيچ چيز نمي توانم درباره اين توده سنگ و درخت و آدم بنويسم. بعد شك مي كنم كه آيا اين چيزهايي كه من به اسم ميلك نوشته و مي نويسم واقعا در چنين جايي اصلا امكان بروز پيدا مي كند؟
بعد يك مدتي كه باز مي روم در تنهايي ام. باز مي گردم به خلوتم. آدم ها را در ذهنم دوباره سازي كه مي كنم آن وقت دستم مي رود به نوشتن. اتفاقا آدم هايي را در ذهنم مي سازم كه مثلا در سفر آخرم در ميلك واقعي ديده ام. اما بيني يكي را مي گيرم و مي چسبانم به سر يكي ديگر و داس يكي را مي دهم دست يكي ديگر و اين را برمي دارم مي برم خانه آن يكي ديگر كه نمد انداخته و سماور نفتي و قوري چيني اش كنار ديوار كاهگلي است و ...
میلک داستانهایتان روستای عجیبی است که به گمان من وهم زده هم نیست. مرزی میان واقعیت و خیال. این میلک چگونه ساخته می شود موقع نوشتن؟ و اگر نباشد...
در واقع مي خواهم بگويم ميلك داستان هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "اژدهاكشان" به هيچ وجه ميلك، روستايي از روستاهاي رودبار و الموت قزوين نيست. ميلكي است كه هر روز دارد در داستانهاي من بزرگ و بزرگتر مي شود. مي دانيد چرا؟ چون نويسنده اين داستان ها مدام دارد به سيصد و شصت پارچه آبادي ديگر رودبار و الموت مي رود و برمي گردد. دارد مي رود به روستاهاي طالقان. مي رود به روستاهاي رودبار زيتون. مي رود به روستاهاي اشكورات. مي رود به گيلان و مازندران و خراسان و كرمان و آذربايجان و شيراز و ... ايران و آسيا و ... بعد آن وقت است كه خواندني مي شود حكايت اين ماجراي ميلك خيالي براي آن عكاس كه بلند شده بود براساس داستان هاي قدم بخير رفته بود ميلك واقعي و مي خواست عكاسي كند از جاهايي كه مه سر مي خورد از تابلوي پيچ در پيچ البرزكوه و آن اناربوته هزارپستان و ... وقتي گفت كه مي خواهد براساس اين داستان ها عكاسي كند چيزي نداشتم بهش بگويم. بعد هم بلند شد و رفت و آن همه سختي كشيد تا رسيد به مشتي خاك و سنگ و آتشي كه از آسمان مي باريد و وقتي برگشت توپيد كه مسخره كردي ما رو با اين "ميلك"ت.
خنديدم و گفتم: چي رو مي گي؟
گفت: اين جايي كه من رفتم هيچ ربطي چرا پس به ميلك داستان هاي تو نداشت؟
خنديدم فقط. كار ديگري هم مي توانستم بكنم به نظر شما؟
اما برگردم به سوال شما. ميلك را - به معنايي كه در ذهن شماست – اگر از من بگيرند، ميلك ديگري مي سازم كه اين دفعه ممكن است اسمش ديگر ميلك هم نباشد،ا يك چيزي مي گذارم مثل "بلك جان" يا "ملك جا" يا ...
ببینید من در این گفتگو تصمیم دارم از دل داستان های شما به تئوری هایی که می خواهم برسم. اول اینکه در نگاهی پرسش گر به داستان های دو مجموعه شما که بسیار هم کمک می کنند، به چند منطق رسیده ام که مهم ترین آنها ابزار قدرتمند زبان برای بومی نویسی است. گاهی آنقدر غلیظ که نیاز به زیرنویس داریم و گاهی روان و سیال. منهای بحث آزمون و خطای نویسنده، فاکتور زبان چه نقشی در هویت داستانی بومی دارد؟
زبان چيزي است كه اگر نبود حالا من و شما شايد داشتيم نقاشي مي كشيديم روي زمين تا به هم حالي كنيم كه چه مي خواهيم بگوييم. اين نقاشي كشيدن هم مي تواند بسيار ساده و معمولي باشد و هم مي تواند نشان از توانايي نقاشش داشته باشد و اين كه هم مفهوم را برساند و هم زيبا باشد و هم متفاوت. البته در نظر بگيرید كه اگر من يك جوري نقاشي ام به رخ بيايد شما احتمالا توي دلتان به من خواهيد خنديد كه طرف نيامده حرف بزند. حرفي براي گفتن ندارد، مي خواهد با اين شامورتي بازي، قدرتش را در نقاشي كردن نشان بدهد.
زبان هم مثل همان نقاشي كردن مي ماند. بعد من حالا دارم هنوز به همان نقاش زبان فكر مي كنم. وقتي من الموتي دارم حرف مي زنم دايره زباني و تصويري خاص خودم را دارم كه كاملا با دايره زماني و تصويري شماي مشهدي فرق مي كند. غير از اين است؟
من در چه محيطي بزرگ شده ام؟ شما چطور؟ اصلا راه را دور نكنيم. تصور كنيد هر دوي ما در همان مشهد شما زندگي كرده باشيم با اين تفاوت كوچك كه شما زن هستيد و من مرد. آيا دايره لغت و زبان ما فرق نخواهد كرد؟
اصلا گيريم هر دوي ما مرد. فقط با اين تفاوت كه شما دانشگاه قبول شده ايد و من نتوانسته ام و ناچار شده ام به بازار بروم و آنجا كار كنم.
تمام این ها لحن داستان را می توانند بسازند. منظور من زبان محکم بومی است که اتفاقا برخاسته از اقلیم هم هست.
راه را دور نكنيم. تئوري بازي هم كه قرار نيست بكنيم. درسته؟ زبان هر كدام از آدم ها هويت بومي و محلي و بكر و شخصي اوست كه كاش به جاي تلاش براي يافتن زبان قرص و محكم و استخوان دار براساس متون كهن و زبان ديگران، تلاش كنيم زبان خودمان را آرايش و پيرايش كنيم.
من در داستان هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" تلاشي كردم كه شايد هيچ شباهتي به تلاش هايم براي دست پيدا كردن به زبان مخصوص داستان هاي "اژدهاكشان" نداشته باشد.
در همان قدم بخير هم سه گونه متفاوت زباني دارم. مي خواهيد برايتان بازش كنم يا لااقل اشاره كنم كه يادتان بيايد؟
يادتان باشد در داستان هاي "مرگي ناره، ميلكي مار و كفتال پري" شيوه اي در بيان داشته ام كه به هيچ وجه شبيه داستان هاي "خيرالله خيرالله، رعنا، يه لنگ، كرنا و كفني" نيست. يا مثلا درنظر بگيريد شيوه اي كه اين دو گونه داستان ها روايت مي شوند آيا هيچ شباهتي به شيوه روايت دو داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود و سمك هاي سياهكوه ميلك" دارد؟
در گونه اول بسيار از گويش الموتي استفاده كرده ام براي پيشبرد داستانم. حتي فقط به ديالوگ ها بسنده نكرده ام كه گاهي در متن روايت راوي هم كلمات الموتي ديده مي شود.
در گونه دوم دنبال راه و چاره اي مي گردم براي اين كه كمتر از اين شيوه استفاده كنم.
در گونه سوم، داستان ها كاملا با بيان و زباني غيربومي روايت شده اند؟
بعد در اژدهاكشان آمدم و هر سه گونه را كنار گذاشتم و سعي كردم با بيان و لحن نيمه محلي (توجه داشته باشيد مي گويم لحن محلي و نه زبان محلي)، داستان آدم هاي محلي را بنويسم.
اين ها به گمانم يعني زبان. من اگر توان داشته باشم به توان زباني خودم دست پيدا كنم، خيلي كار كرده ام، به جاي اين كه بيايم و حكم كلي بدهم براي اين و آن داستان نويس و شاعر.
اينطور نيست؟
به یک شگرد اشاره می کنم که در مجموعه قدم به خیر ... استفاده کردید. راوی برخی داستان ها از شهر آمده و به واسطه او بقیه هم فارسی حرف می زنند .به نوعی تعادل در دیالوگ برقرار کرده اید و این یعنی اهمیت به مخاطب. قبول می کنید که نقش مخاطب و فرو رفتنش در داستان عامل موفقیت یک داستان بومی است؟ یعنی گاهی باید با موج مخاطب حرکت کرد ؟
دقيقا. اين تجربه در دو داستان مجموعه اولم هست. اول در داستان خيرالله خيرالله و بعد در داستان رعنا. در اولي، افسونگر يا آن آدم خاص كه آورده اند تا مشكل مرگ و مير ميلك را تشخيص بدهد از مردم مي خواهد تاتي حرف نزنند و فارسي بگويند تا دعاها مستجاب شود. يا در داستان رعنا كه راوي، ديالوگ هاي محلي شخصيت را به فارسي برمي گرداند.
راستش را بخواهيد اولين داستان هاي من همان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "سمك هاي سياهكوه ميلك" بودند. لحن و زباني تهراني و شخصيت هاي ميلكي. اگر هم يادتان باشد در سمك ها و قدم بخير هنوز ردپاي، بازي هاي فرمي و زباني هم بود. درسته؟
بعد آمدم داستان هاي مرگي ناره و ميلك مار و كفتال پري را نوشتم. خودم چنان ذوق كرده بودم از خوب درآمدن شان كه به هيچ وجه حرف هيچ كس را گوش نكردم كه از زهر گويش محلي كم كنم.
اما بعد آمدم اندكي خودخواهي هايم را كم كنم يا به نوعي كلاه شرعي بگذارم سر خودم و خواننده ام و بعد رسيدم به اين ترفند كه اگر شخصيت ها فارسي حرف نزنند، دعاهايشان استجابت نمي شود.
در واقع دعاها همان ارتباط هاست.
حالا كه اين ها را دارم برايتان مي گويم، حكم اعتراف دارد. بايد داستان هاي قدم بخير را مي نوشتم. بايد رمان "زياريان" را مي نوشتم كه هرگز جرات نكردم منتشرش كنم. بايد داستان هاي مجموعه "اژدهاكشان" را مي نوشتم تا در مجموعه اي كه آماده انتشار كرده ام به زباني برسم كه دعاهايم ... ببخشيد داستان هايم اجابت شوند.
پس مخاطب برایتان مهم است.
موافقم با شما. مخاطب براي من خيلي مهم است و هميشه به انبوهي از خوانندگان فكر مي كنم و اصلا هم قصد ندارم آزارشان بدهم. اگر هم چنين كرده ام از همين جا صميمانه از همه آن ها عذرخواهي مي كنم و حاضرم هرطور كه مايلند تنبيه ام كنند. اما از خواندن داستان هاي ديگرم محرومم نكنند.
این روزها به محض اینکه درباره بومی نویسی صحبت می شود؛ بلافاصله اقلیم و آداب و رسوم و حتی آب و هوا و شاید دو قدم جدی تر، تاریخ منطقه به میان می آیند. یعنی انگار این ها نباشند داستان باید رو به قبله شود. اما در برخی داستان های شما می شود دید که با باورها و عقاید دست و پنجه نرم کرده اید. اشاره مستقیم می کنم به داستانهایی مثل "یه لنگ"، "تعارفی" ، "اوشانان" و شاید چند داستان دیگر. به نظر می رسد باورهای بومی تبدیل به عنصری داستانی شده اند. تاکید می کنم بر "عنصر داستانی" نه تکنیکی به نام رئالیسم جادویی. دوست دارم خودتان این بحث را بشکافید.
در واقع اگر درست فهميده باشم منظورتان اين است كه باورها خودشان داستان شده اند نه به آن گونه كه بوده اند بلكه به اين گونه كه حالا در كتاب مي بينيم.
اگر اينگونه است كه خب با شما موافقم. يك تلاش بود براي رهايي از بندي كه سال ها بود به پايم بسته شده بود. هيچ وقت ماجراي اين موجود عجيب غول پيكر كه قدش مثل قد درخت هاي تبريزي است و يك چشم دارد و دو دست و در كاسه چشمش، چراغ گذاشته اند گويي و بعد اين كه يك روزي مي آيد و يك زن ميلكي را مي گيرد و مي برد و عاشق زن هايي است كه روسري قرمز به سر دارند و چادرشب به كمر مي برند و ... هيچ وقت اين غول ِ غول پيكر و دوست داشتني از خاطرم نمي رفت. هر وقت مادرم را مي ديدم مي گفتم مامان! قصه يه لنگ چي بود؟ و او بي دريغ باز تعريف مي كرد كه مي دانستم هر بار يك چيزي به اين ماجرا اضافه مي كرد. نمي دانم كار من اشتباه است يا نه. من قصه يه لنگ را برداشتم و ازش داستان يه لنگ را درآوردم. آوردمش در محيط معاصر. زن امروزي را ساختم كه شوهرش رفته قزوين براي پيدا كردن كار و زن را تنها گذاشتم در محيط وهم آلود و تنهاي ميلك. خب مي خواستي چه اتفاقي بيفتد؟
يا "اوشانان" كه شما گفتيد. من هنوز نتوانستم با تمام تلاشم، "اوشانان" را بنويسم. ردش در تمام داستان هاي دو مجموعه ام هست. ببينيد چقدر اين كلمه ريشه دارد و وزن و آهنگ و استحكام. اوشانان كلمه اي است تركيبي: اوشان+ان. اوشان همان ايشان است و "ان" هم علامت جمع است. الموتي ها براي اين كه مي ترسند نامي از "از ما بهتران" ببرند، از آن ها به "اوشانان" ياد مي كنند. مدتي قبل داشتم فكر مي كردم چقدر من از اين ها مي نويسم و باز رها نمي شوم. انگار در هر داستانم به نوعي مي آيند و شايد زماني بتوانم كه نمي دانم مي توانم يا نه كه بنويسم شان.
داستان "كوكبه و ديولنگه" را يادتان مي آيد؟
خودم هم وقتي از اين كه كوكب (كوكبه) دختر دانش آموز ميلكي در پايان عشق و عاشقي اش با معلم روستا، كوكو (پرنده شبخوان) شد، حالم بد مي شود. اما كار ديگري هم مي توانستم بكنم؟ آيا من كاري مي توانستم بكنم كه آقاي معلم "ديولنگه" نشود؟
و همین نگاه است که داستان های روستای میلک را جدا می کند از داستانهای دهه چهل و پنجاه که فقط دغدغه های اجتماعی و تلنگرهای سیاسی ، فضای داستان را می ساختند. اینطور نیست؟
اولين نقدي كه درباره كتاب اولم خواندم و خوشحالم كرد، نقد آقاي عبدالعلي دستغيب بود كه خوب ديده بود و دقيقا به چيزي اشاره كرده بود كه شما اشاره مي كنيد. گفته بود نويسنده اين داستان ها نمي خواهد روستايي بسازد مانند روستاهاي داستان هاي دهه چهل و پنجاه و آن آرمان خواهي و داستان هاي سوسياليستي و مبارزه و ... نويسنده سعي كرده به درون آدم ها برود و نه حتي وهم آلود كند زندگي شان را كه اين زندگي وهم آلود را روايت كند.
من اعتقادي ندارم زندگي وهم آلود يا شاد يا غمگين است. نوع بيان ما از يك زندگي مي تواند به نوع نگاه ما بستگي داشته باشد. گاهي يك ارتباط ساده آپارتمان نشيني يا دوستي اينترنتي و وبلاگي را گونه اي تعريف مي كنم كه بعد خودم خنده ام مي گيرد كه راست گفته اند دروغ ترين گفته ها، زيباترين آن هاست.
من زندگي يك عده آدم ميلكي را كه حالا ديگر اصلا زنده هم نيستند براي خودم بازسازي مي كنم. وقتي كه من اين آدم ها را ديدم كمتر از هشت سال سن داشتم و حالا دارم فكر مي كنم طرف اگر در موقعيت رويارويي با يك خوك يا سياهي يا يك درخت و يا ... قرار مي گرفت به دليل تنهايي و پس زمينه ذهني اي كه داشته فكر نمي كرده ، موجودي است ترسناك و افسانه اي و ... ؟
به نوعي سعي كردم فقط اين روابط را براي خودم باز كنم. يك چيزهايي ذهنم را مشغول كرده بود كه حالا دارم آن ها را مي نويسم تا شايد به نتيجه اي برسم. همين.
گاهی ما در داستانهای شما با موقعیتی روبرو هستیم که خود شخصیتهای داستان که اغلب متعدد هم هستند، قصه را پیش می برند و کمی داستان را مبهم می کنند.یعنی روایت چند تکه شده و به همین دلیل تنها مخاطب خاص می فهمد به کجا خواهد رسید. از پازل روایت بیشتر بگویید.
متاسفانه اين فرم هست. خوشم هم مي آيد. چون اولين بار به اين فرم، زماني رسيدم كه يكي از اقوام فوت كرده بود و من زنگ زده بودم قزوين تا ببينم چه طور فوت كرده. مادرم يك چيزي گفت كه كاملا با گفته پدرم متفاوت بود و حرف هاي پدرم با حرف هاي برادرم و خواهرم و همسايه و عمو و خاله و ... تفاوت داشت. اين بود كه داستان "سيامرگ و مير" را نوشتم. يا داستان "اوشانان" يا ... بخدا يادم نيست ديگر.
اما از اين فرم خوشم مي آيد. فكر هم نمي كردم مخاطب اذيت بشود. به گمانم مي رسيد امكانات زيادي را براي خواننده دارم ايجاد مي كنم كه به جاي باور تك بعدي من راوي، از روايت ديگر روايان هم استفاده كند.
با نگاهی به کارنامه کاری شما می شود به این نتیجه رسید که داستانهای سانتی مانتال هم بلدید بنویسید. از همان هایی که در هر کارگاهی خوانده شود، همه هورا می کشند. برایم مهم است که بدانم چرا این فرم بومی نویسی را انتخاب کرده اید؟ یعنی انتخاب قالبی که می تواند برای یک نویسنده ریسک هم باشد.
نمي دانم منظورتان از داستان سانتي مانتال چيست؟ اگر جمله ديگرتان "همان هايي كه در هر كارگاهي خوانده شود، همه هورا مي كشند" را در نظر بگيرم. دو سوال كاملا جدا مي شود آن وقت؛ داستان هاي سانتي مانتال و داستان هاي كارگاهي.
زماني درباره سانتي مانتاليسم فكر مي كردم كه اگر معناي اين كلمه را "احساس گرايي" يا "توجه به احساس" در نظر بگيريم احتمالا همه ما آدم هاي احساساتي هستيم و اثر ادبي بدون احساس، مثل آدم بدون رگ و خون مي ماند.
اما داستان هاي كارگاهي. باز اين هم چند شق مختلف پيدا مي كند. يك نوع داستان هايي كه كاملا سنتي آموزش و بعد نوشته مي شوند. يك نوع داستان هاي معمول. يك نوع هم داستان هاي با فرم هاي وارداتي كه زماني مدرن مي گفتند و زماني پست مدرن و حالا را نمي دانم بخدا چي؟
نه ...سانتی مانتال را بگذارید کنار داستان های کارگاهی. دو نوع تعریف منظور من نیست. از همان هورا کشیدن ها بگویید.
متاسفانه زماني كه من شروع كرده بودم به خواندن داستان هايم در فضاي جلسات داستان خواني، اين مدها بود. وقتي داستان هاي روستايي و كارگري را در اين جمع ها مي خواندم با حذف ديگران روبه رو مي شدم. بعد شروع كردم به نوشتن داستان هايي با فرم هايي كه آن ها مي پسنديدند و از قضا هرچه نافهم تر مي شد، بيشتر از ديد آن ها فهميده مي شد و بعد هم مدام به چاپ مي رسيد.
بعد زماني يكي از دوستان گفت چند سالي است ازت توي مجلات و مطبوعات داستان مي خوانيم چرا چاپ شان نمي كني؟
باور كنيد دست گذاشت به جايي كه حسابي خوني بود. تا وقتي در مجله و روزنامه منتشر مي شدند زياد برايم مهم نبودند كه كار كردن در روزنامه اين حس را برايم داشته و دارد كه مطلب امروز ديگر فردا خواندني نيست و براي همين هم آرشيو اين مطالب از عقل به دور است اما كتاب؟
برايم كتاب يعني ماندگاري. يعني ماندن. يعني خودم. يعني يوسف عليخاني.
چرا با چند سال انتشار داستان و مطرح بودن در جلسات ادبی، هنوز به بودن و ماندن فکر نمی کردید؟
مي ترسيدم. آن همه داستان كه چاپ هم شده بود از من، هيچ كدام مال من نبودند. يك سري ادا و اطوار بود براي ديده شدن در جمع آن هايي كه آن ادا و اطوارها را برمي تابيدند.
شما راست مي گوييد در جامعه اي كه ادبيات به دو طبقه شمال و جنوب ِ شهري و روستايي تقسيم شده و هركس شهري بنويسد آدم مدرن و فهميده و درس خوانده و تحصيل كرده و با پرستيژي است و روستايي نويسي مساوي است با دهاتي بودن و همان اصطلاحات كليشه اي: پشت كوهي، بيسواد و ... بله در اين جامعه نوشتن از فضايي كه بومي شماي نويسنده به شمار مي رود، كاري است نامعمول و ريسك.
اگرچه اين بومي نويسي كه شما مدام به كار مي بريد براي من معناي خاصي مي دهد كه فقط محدود به روستا و اقليم خاص نمي شود.
به اعتقاد من كه درباره اين موضوع به طور مفصل در نمايشگاه كتاب درباره آن صحبت كردم. معتقدم هر نويسنده اي براي خود بوم، اقليم، محل و دنياي اختصاصي دارد كه با توجه به آن مي تواند انساني بينديشد و مفاهيم جهاني را مطرح كند.
الان که نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه همه می توانند داستان نویس شوند و الگوی نوشتن هم الحمدلله زیاد است! معضل بزرگی به نام دیده شدن وجود دارد. یعنی به هرحال در فضایی بسیار شلوغ؛ کتابی به اهالی داستان معرفی می شود. شما مدتهاست که عرصه ای مثل مطبوعات و دنیای بزرگ نت را هم تجربه کرده اید که مملو از نقد، تحلیل و معرفی است. پس باید خیالتان راحت باشد از این بابت. اینطور نیست؟
يك بار در يادداشتي در روزنامه همشهري نوشتم كه "بسياري فكر مي كنند چون نويسنده و مولف هستند، شان نويسندگي و تاليف به آن ها اجازه نمي دهد مانند يك روابط عمومي وارد عمل شوند و پس از انتشار كتاب شان، گام هاي موثري براي تبليغ آن بردارند. اگر شما از اين دسته هستيد، لطفا اين يادداشت را نخوانيد؛ چرا كه ممكن است نسبت به شان نويسندگي و تاليف صاحب اين نوشته، دچار ترديد شده و خداي ناخواسته به گناه غيبت گرفتار شويد".
حالا هم بر همان باورم. در آنجا شيوه هاي مختلف خودم را براي معرفي كتاب هاي خودم نوشته بودم. از خبررساني پيش و زمان و بعد از انتشار كتابم. از پخش كتابم و رساندن شان به دست منتقدان. از پيگيري و جمع آوري نقدها و يادداشت ها و تشكر از منتقدان و ...
اين كار را نه تنها به وسيله مطبوعات و روزنامه ها و جمع هاي خصوصي كه حالا هم از طريق اينترنت و وبلاگ انجام مي دهم و سعي مي كنم تا زماني كه بتوانم انجام بدهم.
مي دانيد چرا؟
چون اگر اين كار را نكنم معلوم نيست كس ديگري اين كار را انجام دهد. اين سيستم خبررساني، معرفي، نقد و اطلاع رساني اگر به خوبي و چنان كه بايد در جامعه وجود داشت، نيازي نبود من اين كار را بكنم اما وقتي نيست، بايد چكار كنم؟ از شما بخواهم اين كار را براي من انجام بدهيد؟ از كدام باند و گروه بخواهم كه من را زير بال و پرشان بگيرم كه بعد باج بدهم؟
پس خیالتان از بابت خودتان راحت است دیگر؟
هنوز هم خيالم راحت نيست. شش كتاب منتشر شده دارم اما باز براي كتاب جديدم در به در دنبال ناشر مي گردم. مي دانيد چرا؟ چون زير علم كسي هنوز سينه نزده ام.
بعد هم شايد اين چيزي را كه الان دارم به شما مي گويم بايد اول اين مبحث مي گفتم كه سوال شما هم نتيجه اين جو ناسالم است كه شيوه هاي معرفي كتاب در جهان را نمي شناسد. آيا غير اين است كه فلان نويسنده معروف پس از انتشار كتابش بلند مي شود و تور مي گذارد و به شهرهاي مختلف مي رود تا كتابش را معرفي كند. برايش جلسات مختلف داستان خواني و نقد و معرفي مي گذارند. در راديو و تلويزيون و ماهواره و مطبوعات درباره اش مي نويسند.
اما در ايران آيا اين طور است؟ آيا اين روند به طور سالم و عادي طي مي شود؟
باور كنيد نيست. اينجا من نوعي كتابم را درست معرفي مي كنم. كتابم ديده مي شود و خواننده را مشتاق ديدن كتابم مي كنم اما كتاب به دليل اين كه درست توزيع نشده، در دسترس نيست. در چنين شرايطي آيا باز من كاري مي توانم بكنم جز اين كه تعداد زيادي از كتاب هايم را با پول خودم بخرم و به دست علاقمندان اندكي كه مي شناسم برسانم؟
نگاه شما به داستان کوتاه از چه زاویه ای است؟ به رمانی درباره میلک هم فکر می کنید؟
من هيچ وقت نخواسته ام داستان كوتاه بنويسم. هر بار كه شروع كرده ام به نوشتن، به نظرم رسيده مصالح را آماده كرده ام براي نوشتن رماني درباره موضوعي در همان فضاي "ميلك" اما متاسفانه اغلب اوقات با نوشتن يك يا دو فصل، اين توانايي را در خودم نديدم و يا اين كه احساس كرده ام چه داستان كوتاه خوبي درآمده و به ناچار تسليم شده ام. اگر خواستيد مي توانم دانه به دانه داستان هايي را كه به قصد رمان نوشته ام برايتان رديف كنم.
فكر مي كنم نوشتن رمان، درباره يك محيط كوچك، نياز به تفكر، تجربه، تمركز و تحقيق بسيار دارد.
نزديك به ده سال از نوشتن اولين داستانم در فضاي "ميلك" مي گذرد و آن قدر مواد خام و موضوع درباره اين فضا جمع كرده ام كه خدا مي داند كي مي خواهم بنويسم. من اطلاعات كم ندارم براي نوشتن درباره اين فضا. مشكل من زمان است.
هنوز نتوانسته ام به خودم بياموزانم كه دو ماه پياپي در ساعتي مشخص يك موضوع را دنبال كنم كه اگر چنين شد، آن وقت با اطمينان خواهم گفت رمانم مورد علاقه ام را نوشتم.
نه كه تمرين نكرده ام، كرده ام كه رمان "زياريان" و رمان ناتمام "حسن مهاجر" هم از همين صيغه است. اما يكي ناتمام ماند و ديگري هم الكن.
متاسفانه شرايط ما را به گونه اي بار آورده كه ابن الوقت باشيم كه هرچه پيش آمد خوش آمد و زندگي با اين اوصاف، هرگز از من نوعي رمان نويس دقيق و منظم نخواهد ساخت. مگر اين كه تمام كارهايم را كنار بگذارم و يك سر بپردازم به اين موضوع و اگر اين كنم، ترديد ندارم نياز به تاييد كسي نخواهم داشت.
اگر به شما بگویند که تنها می توانید دو داستان برای ترجمه انتخاب کنید و بخواهید داستانهایتان را به کسانی معرفی کنید که نه تنها میلک که ایران را هم درست نمی شناسند، کدام داستانها را انتخاب می کنید و چرا؟
نمي دانم. من داستان خاصي توي ذهن ندارم. خب اين حرف شما آدم را ياد آن داستان "يك آدم مگر چقدر زمين مي خواهد" مي اندازد. خب دست من باشد. تمام داستان هايم را مي دهم. اما اين كه بگويند و محدودم بكنند كه فقط دو داستان. نمي دانم. شايد فقط حرف منتقدانم را گوش مي كنم كه با خواندن مجموعه ام نظر بدهند.
من داستان خاصي را پيشنهاد ندارم.
نه كه نتوانم. ادا درآوردن هم نمي خواهد. وقتي داستان هاي قدم بخير با نوشته شدن دو داستان "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "سمك هاي سياهكوه ميلك" شروع شدند، مدام فكر مي كردم اين دو داستان بهترين هاي من هستند. بعد رعنا و كرنا و يه لنگ را نوشتم. اين ها بهتر خوانده شدند. در يكي دو جا هم به چشم آمدند اما من همچنان به "سمك هاي سياهكوه ميلك" فكر مي كردم. حتي اول قرار بود اسم مجموعه اولم به جاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" همين سمك هاي سياهكوه ميلك بشود. اما نشد. جالب اين كه كتاب وقتي در معرض نقد ديگران قرار گرفت تازه متوجه سليقه ها شدم. هر كسي از داستان خاصي خوشش آمده بود. يكي دو نفر از "مرگي ناره" خوش شان آمده بود. خيلي از منتقدان از "كرنا" و "رعنا" و "يه لنگ" خوش شان آمده بود. يكي از كساني كه حرفش برايم حكم حرف آخر را داشته و دارد از "كفتال پري" تعريف كرد. اين بود كه من ماندم ميان اين همه سليقه و انتخاب. يادم مي آيد داستان "كفني" را يك نفس و شعرگونه نوشته بودم. با احساسي كه هنوز هم ادامه دارد اما اين داستان اصلا ديده و نقد نشد. در عوض داستان "آن كه دست تكان مي داد، زن نبود" ديده شد. ترجمه شد. نقد شد و هنوز درباره اش حرف زده مي شود.
يا همين مجموعه اژدهاكشان. من قبل از چاپ به چند نفر آدم معتمد و اهل داستان و نقد دادم كه درباره اش حرف بزنند. باز همان سليقه ها را ديدم. من از اين مجموعه يكي دو داستان را دوست داشتم اما جالب اين كه داستان هاي ديگر را تاثيرگذارتر ديدم. اسم نمي برم كه تازه منتشر شده و نمي خواهم پيش داوري بدهم اما اين ها كار من را در پاسخ دادن به سوال شما سخت كرده است.
بسیاری از نویسندگان، نقد و نظر را فقط گوش می دهند و این نکته مهمی است که شما براساس نقدها ونظرها ، حتی تصمیم می گیرید برای سرنوشت داستان های دو مجموعه تان.پس حتما سرنوشتی مشابه هم برای ترجمه داستانها رقم می خورد.
داستان هاي اين دو مجموعه، بسيار برايم آموزنده بودند. نه خود داستان ها كه نظراتي درباره شان شنيدم. عكس العمل آدم ها برايم خوشايند و يا ناخوشايند، كلاس درس بود براي نوشتن هاي بعدي.
اين اواخر درست زماني كه مي ترسيدم از اين موضوع كه اين داستان ها چطور مي خواهند ترجمه شوند يا اصلا قابليت ترجمه را دارند، شاهد ترجمه شدن چند تا از آن ها بودم.
بعد با مترجم ژاپني يكي دو داستانم كه صحبت مي كردم مي ديدم همان نظري را دارد كه مترجم آلماني دارد و هر دوي اين ها شبيه كسي حرف مي زدند كه به انگليسي، چند داستان از دو مجموعه را ترجمه كرده است. همه از بكر بودن فضا مي گفتند و اين كه داستان هايي در اين فضا براي خواننده هاي آن ها قابل تامل ترند.
یوسف علیخانی را به واسطه گفتگوها و فعالیتهای ادبی متفاوتی که دارد خیلی ها می شناسند. این شناختن ها چقدر می تواند به کوله بار نوشتن نویسنده ای کمک می کند که دنیایی خاص را برای داستانهایش انتخاب کرده است؟
اين روزها خيلي به اين موضوع فكر مي كنم. اوايل از اين كه چند سال از عمرم براي گفتگو با نويسنده ها گذشت، خيلي احساس غبن و افسوس مي كردم كه كاش اين سال ها نشسته و نوشته بودم.
بعد حسرت خوردم به دوراني كه يك سال و اندي دنبال قصه عزيز و نگار گشتم.
بعد ياد سه سالي افتادم كه با افشين نادري، پاي پياده روستا به روستا مي رفتيم و قصه جمع مي كرديم كه دست آخر دو جلد گردن كلفتي به اسم "قصه هاي مردم رودبار و الموت" آماده شده براي چاپ.
بعد ياد دوره مجله ادبي قابيل افتادم. بعد دوره وبلاگ نويسي ام در "تادانه". بعد ياد مصاحبه هايي افتادم كه براي سايت سخن يا براي روزنامه ها مي گرفتم يا و يا و يا ...
يا اين همه سفر كه مي روم و مدام عكس مي گيرم. اصلا چرا عكس مي گيرم؟ چرا اين همه با يك كنجكاوي بلند مي شوم تا فلان پيرمرد را در دورترين روستاي شمال غربي ايران پيدا كنم يا فلان پيرزن را در كوير يا ...
يا حتي كتاب هايي كه براي گذران زندگي نوشته ام مثل ابن بطوطه و صائب تبريزي و حسن صباح و خروسخوان.
شايد اگر اين ها نبودند به اين نتيجه نمي رسيدم كه حالا من فقط بيست و اندي داستان كوتاه دارم در دو مجموعه داستان به اسم هاي "قدم بخير مادربزرگ من بود" و "اژدهاكشان" و يك دو جين داستاني كه آماده كرده ام براي مجموعه بعدي ام.
به نقل از اينجا
اژدهاكُشان - مجموعه داستان - يوسف عليخاني
Labels: interview



عروسِ بید
اژدهاكُشان
قدمبخير مادربزرگ من بود
جایزه جلالآلاحمد
جایزه هوشنگ گلشیری
کتاب سال
جایزه شهید غنی پور